شعر: سقوط از لابی نهم
شعر : «سقوط از لابی نهم»
(حجت بقایی _ به یاد روزی که چند نفر از همکاران از طبقه نهم ساختمان اداری خودکشی کردند، برخی در فکر و برخی خود را پرت کردند)
از لابی نهم شروع شد
جایی که کفپوشها شیشهای بود
و سایه آدمها روی سر آدمهای پایینتر میافتاد
سکوتِ هیدرولیکِ آسانسور
تنها صدای واقعیت بود
ما بالا میرفتیم
اما هر طبقه، یک درجه از زمین کنده میشد
زمین تبدیل شده بود به یک لکه دور در منظره اتوماتیک
آخرین تماس را با زمین برقرار کردم؛
با بوی خاک بارانخورده، نه بوی مواد ضدعفونی
اما سیگنال قطع شد
سقوط آزاد
آژیرها، آژیرهای لعنتیِ هشدارِ ساختار
آهنها جیغ میکشیدند، بتن میشکست
این صدای آهنگی بود که از فروپاشی سازه برمیخاست
"این موسیقیِ متنِ سقوطِ ما بود"
نمیدانم چند ثانیه طول کشید
تا آخرین پنجره فولادی از جلوی چشمم رد شد
و برای لحظهای، آسمانِ واقعی را دیدم
افتادم
نه روی آسفالت، نه روی چمن مصنوعی
روی یک تکه خاکِ کهن،
که بوی زندگیِ خام میداد
لبه زخم را بوسیدم
برج فرو ریخته بود، اما من هنوز ایستاده بودم
حالا دیگر معلق نیستم
زمین
تنها تکیهگاهِ ابدیِ سنگین و راستین است
///