ترانه: Lament of the Unseen Ascendant (مرثیه صعود نادیده)
(دکتر حجت بقایی _ دی ماه ۱۴۰۴)

سالها در سکوت! در سایه انتخاب من ماندم!
نه از ناتوانی، نه از خواب، بلکه از زنجیر این دَهر!
نور را پس زدم، در غبار اندیشه خزیدم
تنها به نام علم، و احترام به رَهِ اساتیدم!
جامعه سم بود، انرژیام را میبلعید
هر فریادی خفه شد در جَوّ یخی بیتفاوتی!
اینک زمان نوری دیگر است!از سایه بیرون میآیم
به عشق پسرم، سوگند به نامِ معلمینم
آتش درونم شعلهور، نه برای جاه، بلکه برای بودنِ خویش!
دیوارها فرو میریزند، سکوتِ لعنتی میشکند
از خاکسترِ سکون، برمیخیزم، تا خود باشم!
نَظَرش، نگاهش، انفجاری در تار و پود من
پدر شدن، نیرویی فراسوی هر منطقِ علمی!
دیگر پنهان نیستم، نمیتوانم در خفا بپوسم
وقتی تکه کوچک من، نورِ فردای من است!
آن عشق، آن حمایتِ گرم، در خانه جاری
جلوگیری کرد از خاموشی در سرمای این وادی!
اگر مسیر بسته بود، راه را باید ساخت!
نه صبر کردن، نه انتظار، که اینک زمان عمل است!
من فرصتها را خواهم آفرید، برای دیدهشدن
برای آن جوانانی که در ظلمت، چشمانشان میسوزد!
آری، ممکن است دیر باشد، اما شعله هنوز روشن است
حتی اگر دیر برسی، هنوز میتوانی بتابی!
از سایه بیرون میآیم، اینک زمان نوری دیگر است!
به عشق پسرم، سوگند به نامِ معلمینم،
آتش درونم شعلهور، نه برای جاه، بلکه برای بودنِ خویش!
دیوارها فرو میریزند، سکوتِ لعنتی میشکند
از خاکسترِ سکون، برمیخیزم، تا خود باشم!
دانشم را جاری میکنم... تجربهام را نثار...
تنها یک جرقه... برای تو...
+++




